تبليغاتX
اشک بارون

اشک بارون

چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن...

انتظار

 منتظر موندم به راهت تا همیشه

 چشم براهت مونده بودم پشت شیشه 
انتظارت تلخ مثل مردن دل      

  مثل عشقی خواب و باطل
وایی اگه فردا بیاد باز تو نیایی

 وایی میخوام داد بزنم از این جداییی
وایی دیگه مردم دیگه مردم چقدر تو بی وفایی

 مگه من با تو بد کردم خدایییییی
هرچی میخوای بگی بگو اما نگو دوست ندارم

 هر کار میخوای بکن ولی بگو نمیری از کنارم
تو رو خدا مثل غریبه ها دلم رو هی نرنجون  

  تو رو خدا دشمنامو به روی من اینقدر نخندون
 به خدا من میمیرم از این جدایی

 به خدا من میمیرم اگه نیایی
 اگه فردا بیاد و باز تو نیایی

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 5:42 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

اندکی صبر سحر نزديک است

 
اندکی صبر سحر نزديک است

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پايي خسته
تيرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدمها
سايه ای از سر ديوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها
فکر تاريکی و اين ويرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
* * *
نيست رنگی که بگويد با من
اندکی صبر سحر نزديک است
هر دم اين بانگ بر آرم از دل
وای اين شب چقدر تاريک است
* * *
خنده ای کو که به دل انگيزم
قطره ای کو که به دريا ريزم
صخره ای کو که بدان آويزم
مثل اينست که شب نمناک است 
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليک غمی غمناک است
* * *
هر دم اين بانگ بر آرم از دل
وای اين شب چقدر تاريك است
اندکی صبر سحر نزديک است
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

آيينه

آيينه پرسيد که چرا دير کرده است؟ نکند دل ديگري او را اسير کرده است؟ خنديدم و گفتم: او فقط اسير من است ، تنها دقايقي چند تأخير کرده است. گفتم: امروز هوا سرد بوده است، شايد موعد قرار تغيير کرده است. آيينه به سادگيم خنديد و گفت: احساس پاک، تو را زنجير کرده است. گفتم: از عشق من چنين سخن مگوي. گفت: خوابي، سال‌ها دير کرده است. در آيينه به خود نگاه مي‌کنم،آه! عشق تو، عجيب مرا پير کرده است. راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است

دل تنگ

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 9:30 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

منو تا سلول انفرادی دلت ببر

منو تا سلول انفرادی دلت ببر

 قول و زنجیر بزن به دست و پام

 واسه جرم محرض عاشق شدن

 بخششی به جزء تبسم نمیخوام

 جیره ام جرعه ای از نگاه توست

 شمع زندونم روی مثل ماه توست

 من و زندونی کن حبس ابد

 زندونی عاشق بی گناه توست

 کی میگه زندون بده

 وقتی زندونی خودش عاشق حبس ابده

وقتی زندونی نخواد که تن به آزادی بده

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 9:38 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

اين............... ديوانگيست ...

اين............... ديوانگيست ...

كه از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينكه خار يكي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم...

 اين ديوانگيست ...

كه همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينكه يكي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها كنيم...

اين ديوانگيست ...

كه اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم بخاطر اينكه در زندگي با شكست مواجه شده ايم ...

 اين ديوانگيست ...

 كه از تلاش و كوشش دست بكشيم بخاطر اينكه يكي از كارهايمان بي نتيجه مانده است...

 اين ديوانگيست  

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

چرا چشم هايت هميشه باراني است

چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاههايت انقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟ اما افسوس ... هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . اري با تو هستم .. با تويي كه از كنارم گذشتي... و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است!!!؟؟
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 3:41 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

تولدم مبارک

تولدم مبارک

تولد

هفدهم اردیبهشت هزار و سیصد شصت خورده ای بود .... اره خودشه! خلاصه اینکه الان احساس در می کنم کلی بزرگ شدم ! کسی هم خواست هدیه بده موردی نداره ! قبول می کنم ! تولد, تولد, بیا شمعا رو فوت کن ; تا...

تولد

 

اولش همه شکل هم هستیم
کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم!
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده
:
واسه بردن بازی
روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی
بین دو نیمه
دوباره متولد شد!

:
یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.
وبرای منم این یک سال بی او......... ولی با یاد او......... گذشت

سالی که اولین لحظه هاش اون کنارم بود  ولی تا اخر نبوند

ولی یادش همیشه با من بوده و هست تا اخر دنیا در انتظار امدنش
:

منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟... تونستم بعضی ازعیب هام رو

برطرف کنم  ؟... تونستم کسی رو نرنجونم  ؟... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ...
نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع

 

تقدیم به تو

 

زندگي دفتري از خاطره هاست...

يک نفر در دل شب ...

يک نفر در دل خاک...

 يک نفر همدم خوشبختي هاست...

يک نفر همسفر سختي هاست...

چشم تا باز کنيم...

عمرمان مي گذرد !!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

بازا که شب از ستاره خالیست

 

ای پاکترین واژه ی هستی
ای آتش دل نوای مستی


بازا که شکست حرمت دل
بشکن به شراره چشم پستی


بازا که دلم به خون قرین شد
آوازه ی عاشقی همین شد

ای پاکترین واژه ی تقدیر
ای رنگ حقیقت از تو تفهیم


بازا که دل از تو می نویسد
ای نقش زمانه از تو تصویر

بازا که شب از ستاره خالیست
افسون شده خاک آشنا نیست


چشمان فلک تنگ و حقیر است
بازا که زمانه مهربان نیست

بازا بازا دوباره بازا


بازا که صدای دل غمین است
آوازه ی عاشقی همین است

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

ای خواننده نا شناس

گوش کن ... گوش کن ... ای خواننده نا شناس. که روحم سپاسگذار لطفی است که

دورادور با خواندن سرگذشت بی سرنوشت ، زیر !!..پای قلب من میریزی...!!گوش کن

من هنوز آنقدر عاجز نشده ام که دروغ بگویم
.

اگر- خدای نکرده – روزی کسی– نفسی– هوسی ، مجبورم کند دروغ بگویم ، من – با کلی


افتخار – وبدون تردید – سینه پیش – پیشانی فراغ ...میروم

میدانید کجا ؟
!...

زیر سنگ
...!!

من سالها روی سنگهـــا خوابیده ام


به پاس لطف سنگها – آن روز از سنگها خواهم خواست که تا ابد روی من بخوابند
!!!

من باید آنچه را احساس میکنم بنویسم....ومینویسم
!

ولی تو ای پاسدار جهالت!....اگر میخواهی دهان فریاد مرا قفل کنی؟ .....قفل کن!....اما
...

فراموش مکن....همان انسانی که دیروز ندانسته ،برای تو قفل میساخت !....امروز دانسته


کلیدش را برای من میسازد

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 2:51 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

عشق نمي پرسه

عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ فقط ميگه: تو ماله مني .

عشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کني .

عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته .

عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با مني .

عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 2:19 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

نمي بخشمت

نمي بخشمت

بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي

بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي

نمي بخشمت

بخاطر دلي كه برايم شكستي

بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي

نمي بخشمت

بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي

بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي

و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي

عشق شايد زود تو را عاشق و دلتنگ كند اما هرگز تو را سير نمي كند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 1:31 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

من عاشق گل شقايق هستم

من عاشق غروبم. عاشق نشستن و خيره شدن به غروب. من عاشق ابرم كه هرچه شبنم از اوست. عاشق سنگ انداختن توي آب و گوش كردن به صداي دلنشين موج. من عاشق نشستن با دوستان پاك و عاشقم هستم. عاشق گوش كردن به دلاشان. عاشق خنده هاشان و ديوانگي هاشان عاشق موسيقي ام. من عاشق نواختن هم هستم. و روزي من خواهم نواخت. غم هاي دلم را خواهم نواخت و شكستنش را به تار خوام كشيد. من عاشق گل شقايق هستم. من عاشق لحظات غروبم و عاشق برگ زرد خزان. عاشق خش خش برگ ها زير پاي يك عاشق دل شكسته ام. شايد اين برگ ها هم تابع دل اوست!.... در آخر اينکه من همراه غروب عاشق مي شوم و همه طول شب را عاشق مي مانم. به سرزمين خيال مي روم و از عشق مي نويسم. از احساس خوب عاشق بودن. من عاشق اين احساسم..... فقط همين

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 9:58 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

بي كسي

مانده ام در كوچه هاي بي كسي سنگ قبرم را نمي سازد كسي مردم و خاكسترم را باد برد بهترين يارم مرا از ياد برد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

عشق من شوق جداشدن نيست خوکرده قفس را ميل رها شدن نيست من با تمام جانم پربسته و اسيرم بايد که با تو باشم در پاي تو بميرم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 3:6 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

سال نو مبارك

 سال ۱۳۸۶ مبارك

نوروز

خوش آمد بهار

گل از شاخه تابيد خورشيد وار
 چو آغوش نوروزر پيروز بخت
گشوده رخ و بازوان درخت
گل افشاني ارغوان
نويد اميد است در باغ جان
 كه هرگز نماند به جاي
زمستان اهريمني
بهاران فرا ميرسد
 پرستيدني
سراسر همه مژده ايمني
دراين صبح فرخنده تابناك
كه از زندگي دم زند جان خاك
بيا با دل و جان پاك
همه لحظه ها را به شادي سپار
نوايي هم آهنگ ياران برآر

خوش آمد بهار

سال نو مبارك

سال نو  مبارك

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 3:20 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

دل من

چند ساعت ديگه بهار ميشه اما دل من خزوني  چشمام بارونيه

دل من توي پاييزوخزونش مونده چشمام هنوز باروني وزمستونيه

 

دل من غصه نخور‚زندگی جذر و مد داره دنیامون یه عالمه‚آدم

 

خوب و بد داره.

 

دل من غصه نخور‚همه که دشمن نمی شن همه که پر ترک

 

مث تو و من نمی شن.

 

دل من غصه نخور‚مثل ماها فراوونه خیلی کم پیدا میشه کسی

 

 رو حرفش بمونه.

 

دل من غصه نخور‚گریه پناه آدماس. تر و تازه موندن گل‚مال

 

 اشک شبنماس.

 

دل من غصه نخور‚زندگی زيبا وزشت داره. خدا رو چه دیدی

 

 شاید فردامون باشه بهشت.

 

دل من غصه نخور‚ پنجرمون  بازه هنوز باغچمون غرق  گل

 

 شقايق هنوز

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

هيچكس مثل من

هيچكس مثل من تورونفهميد هيچكس مثل من تورونبخشيد

 

 هيچكس مثل من تنهاي تنها هيچكس مثل تو به من نخنديد

 

 مردي كه عمرش بي توبه سرشد ديونه بود ديونه تر شد

 

 با اينكه عشقي از تو نميديد   با سايه تو مرد سفر شد

 

 انگارنه انگارچشماتو بستي  انگار نه انگارقلبي شكستي

 

 انگارفقط من ديونه بودم  خوش باشي هرجايي كه هستي

 

 هيچكس مثل تو زيبا و ظالم  مثل تو مغرور پيدا نميشه

 

 هچكس مثل تو با قلب سنگش پيش يه عاشق رسوا نميشه

 

 انگار نه انگار چشماتو بستي انگارنه انگار  قلبي شكستي

 

 انگار فقط من ديونه بودم  خوش باشي هرجا كه هستي

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

ابهام

بگو تو ای دل تنها در انتظار که هستی؟

همیشه در تب و تابی تو بیقرار که هستی ؟

به من بگو که تو غافل امید وار که هستی

کدام وعده وفا شد کدام عهد سر امد

نشسته بر سرغمها و سوگوار که هستی

هزارچشمه خون ریزد از تو من که ندانم

برای کیست که خونی تو چشمه سار که هستی

تو بیقراری و منهم اسیر تست وجودم

دراین زمانه وحشی تو داغدار که هستی

به راه عشق نرفتم که رنگ غصه نبینم

به من بهگو که در ین روزگار زار که هستی

نگفت شعله که ای دل مرو به راه محبت

تو پند من نشنیدی در انتظار که هستی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 12:48 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

اشك بارون تولدت مبارك

امروز وبلاگ من يك ساله شد

يك سال پيش ۲۱ اسفند ۱۳۸۴  من اين وبلاگ ساختم و متن هاي اداب و شعرهاي كه با احساساتم  نزديك  بود نوشتم و ...........................

در خلوت زندگی، تحمل دلتنگی هایی که مدام به پنجره دل ما تلنگر می

زنند، آسان نیست...

خاطرات شیرین روی ریل ذهن ما به سرعت ثانیه ها می گذرند و ما دلتنگ آن

چیزهایی می شویم که روزی لحظه های دلپذیری می آفریدند....

یکی در این گذر، دلش برای آدمهایی تنگ می شود که در بخشی از

خاطراتش جا خوش کرده اند. دیگری دلتنگ آواهایی است که از دور حواسش

را مینوازند.

آن یکی وقتی در آینه می نگرد، دلش برای شب از دست رفته گیسوانش

تنگ می شود و برای همه آن روزها، ماهها و سالهایی که به تدریج شفافیت

هایش را به آنها سپرده است.

من اما لا به لای این حال و هوایی که ماندن و نفس کشیدن را معنا می کند

گاه دلم برای رفتن تنگ می شود.امروز دلتنگ خاطراتی شده ام که پشت

سر جا مانده اند و بی تاب آرزوهایی که از روبرو می گریزند....

شاید آخر دنیا آخر آرزوها باشد و همه آرزوها رنگ تحقق بگیرند و شاید تا

همین چند ثانیه دیگر آخر دنیا شود.

و رویای فرشته شدن همه آدمها که همیشه ذهنم را قلقلک می دهد تحقق

یابد... آدمهایی که الان هم روی زمین خاکی کنار ما هستند و ما آنقدر از

حقیقت آنها فاصله داریم و آنقدر زمینی شده ایم

که گاه یادمان می رود لازم نیست همه فرشته ها بال داشته باشند.

بیراهه راههایی که رفته ایم را به گذشته بسپار و گذشته را به باد

راه زندگی برای هیچکس رو به گذشته نبوده است

زندگی رو به فرداست که ادامه دارد، نه دیروز...

 

یک سالگیت مبارک

تولد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 7:28 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

عميق ترين درد

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي

هزار و یک شب من

 

کاش کوچيک بوديم............ وقتي کوچيک بوديم دلمون بزرگ بود ولي حالا که بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم. کاش کوچيک مي مونديم تا حرفامونو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شديم و فرياد که مي زنيم باز کسي حرفامونو نمي فهمه

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 2:38 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

آهاي تو...

آهاي تو... بايد به تو هم يه چيزايي بگم... بايد بدوني که گناه اون چيزي نيست که تو فکر مي کني... گناه... عاشق شدن بي بهانه نيست.... گناه... عاشق کردن ديگران و رها کردنشون بي بهانه است... گناه... اينه که کاري کني ديگران بهت علاقه مند بشن بي اونکه بخواي به اونها چيزي ببخشي... گناه... لگدمال کردن دلي يه که بهت دل بسته... گناه گرفتن دست ديگران نيست...گناه...گرفتن دست و گرفتن دلي است که بعد رهايش مي کني... گناه...دل بستن بي بهانه نيست...گناه...دل بستن به بهانه هاي واهيه...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 5:19 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

يادم باشد

يادم باشد : حرفي نزنم که دلي بلرزد و خطي ننويسم که کسي را آزار دهد ، يادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نيست ، يادم باشد : جواب کينه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگي را با کمتر از صداقت ندهم ، يادم باشد : بايد در برابر فرياد ها سکوت کنم و براي سياهي ها نور بپاشم ، يادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگيرم و از آسمان ، درس پاک زيستن، يادم باشد سنگ خيلي تنهاست، بايد با او هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 3:40 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

کاش

کاش رويا هايمان روزي حقيقت مي شدند

تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند

سادگي مهر و صفا قانون انسان بودن است

کاش قانونهايمان يک دم رعايت مي شدند

اشکهاي همدلي از روي مکر است و فريب

کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند

گاهي از غم مي شود ويران دلم

کاش دلها همه مردانه قسمت ميشدند

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 3:20 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

کاش بودي

کاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه فردا نبود

کاش بودي تا نگاه خسته ام بي خبر از موج و دريا نبود

 کاش بودي تا دو دست عاشقم غافل از لمس گل شقايق نبود کاش بودي تا زمستان دلم اين چنين پر سوزپر سرما نبود

 کاش بودي تا فقط باور کني بعد تو اين زندگي زيبا نبود

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

من از راز شقايق مي نويسم

من از ياران عاشق مي نويسم

ز اسرار حقايق مي نويسم

نه از باران نه از سبزه نه از گل

من از راز شقايق مي نويسم

شقایق

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

شقایق جان تولدت مبارک

تولدت مبارک

تولد

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز...

روز میلاد...

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

تولد

چو گلها سراپا نشاط و شوری ، تولّدت مبارک ، تولّدت مبارک

بهار امیدی ، همه سروری، تولّدت مبارک ، تولدّت مبارک

گل من ! چشمِ دلم از تو روشن شکفتی زیباتر از گل به گلشن

نشستی ، چون شقایق در باغ هستی ، تویی تو ، بهانه یِ هستیِِ من

دور ، از هر ، بلایِ ، خزانی بمانی ، با شور و نشاطِ جوانی بمانی

گل ، باشی ، که در جمعِ یاران نشینی ، در عالم ، به جز روی شادی نبینی

تولد

 تولدت مبارک

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 7:37 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

فراموشـــی به این آسونیا نیست

 فراموشـــی به این آسونیا نیست

 

   امید من دلم از تو جـــــدا نیســت

   

    می خوام تو یاد من عشقت بمیره

   

     ولی ازقـلب من مهرت رها نیست  

 

    دارم آتـیش می گـیرم از جــدایی 

 

     ولی هیشکی به فکر قلب ما نیست

  

  خــــدایا پس مــیون ایـن همه دل

 

   چـرا حتی یکی شون با وفا نیست

 

  همه دنــیا می دونن ایـن حــدیثو  

                             کـه آرامــش برای عاشــقا نیست

تنهام گذاشتی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

بايد

سهراب : گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي..... گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي..... گفتي زبر باران بايد رفت رفتم ولي او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم را هيچکدام را نديد فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت : ديوانه ي باران نديده

زیر باران

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

شب یلدا...

شب یلدا...
یلدای شب..
پاییز ..
رفت؟
زمستون؟
اومد؟
اون کجا رفت؟
این از کجا اومد؟
اینم میره؟
یا میمونه؟
اکه بره کی میاد؟
اونکه میاد ...اصلا میاد؟
شایدم نیاد...
روزگار غریبیست نازنین..
شب یلداتون مبارک...

شب عاشقان

دلم می خواد دوباره بنویسم
دلم می خواد دوباره بگم
از تمام چیزهایی که پیش اومد

همه اونچه زندگیمو عوض کرد.

از امید بستن و وا شکستن
از شکستن و امید بستن .
از دقیقه های اوج
از لحظه های سقوط

تشویش رفتن و نرسیدن..
التهاب گم شدن..
ترس از فرو رفتن..
سختی و نرمی لحظه ها ، نوای آرام و گاهی پر هیجان و شاید هراس انگیز زندگی، اشتیاقِ ماندن است،ماندن و تجربه کردن،ماندن و انتظار کشیدن .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

عشق چيه؟

اميدوارم كه حالتون خوب باشه.غرض از تحرير اين مطلب اينه كه يه سوالي تمام عمر ذهن منو مشغول كرده.هيچ وقت نتونستم جوابشو پيدا كنم و اون اينه كه واقعا عشق چيه؟توقع ما از زندگي چيه؟اصلا ما تو اين دنيا چيكاره ايم؟وقتي كوچيكتر بودم مي گفتم عشق يعني مادر.وقتي بزرگتر شدم عشق رو با دوستها و هم كلاسيهام تجربه كردم.وحالا كه به قول بعضيها بزگتر شدم به يه نتايجي رسيدم.همه اين دلبستگي ها مجازي هستند و تجلي يه عشق برتر هستند.عشقي كه بدون اون زندگي مرگ و همه چيز دنيا معني نداره.تا حالا شده تو اوج گرفتاري و عذاب روحي فكرت فقط متوجه يه چيز بشه و تنها راه چاره ات رو در خواندن اون بدوني؟اون مرجع همه عشقهاي دنيويه.عشقهاي دنيوي كه اگه بهش شاخه و برگ بدي و بهش برسي توي اون خدا رو مي بيني.با عشق زمان از ياد آدم ميره اين بهترين جمله ايه كه تو وصف شور وحال عاشقي ميشه گفت.اگه قلب صاف باشه اگه قلب زلال باشه كار عشق راحت تره خيلي زود مي تونه تو زندگي آدم جولان بده بتازونه و آدم رو به اوج بي نيازي برسونه.عشق يعني مادر عشق يعني كسي كه دلش برات ميتپه.عشق يعني كسي كه براش مهمي.و منتهي همه اينها خداي واحده كه معلول همه علتهاست.واجب الوجودي كه بزرگه .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط محمد  |